نویسنده: حامد امجدیان
-
پیرمردی لطیف در بغداد
پیرمردی لطیف در بغداد دخترک را به کفشدوزی داد مردکِ سنگدل چنان بگزید لبِ دختر، که خون از او بچکید بامدادان پدر چنان دیدش پیش داماد رفت و پرسیدش کای فرومایه، این چه دندان است؟ چند خایی لبش؟ نه اَنبان است ! به مِزاحت نگفتم این گفتار هَزْل بگذار و جِدّ از او بردار: خویِ…
-
حکیمی را پرسیدند: از سخاوت و شجاعت کدام بهتر است
حکیمی را پرسیدند: از سخاوت و شجاعت کدام بهتر است؟ گفت: آن که را سخاوت است به شجاعت حاجت نیست. نماند حاتمِ طایی ولیک تا به ابد بمانْد نامِ بلندش به نیکویی مشهور زکات مال به در کن که فَضْلهٔ رَز را چو باغبان بزند، بیشتر دهد انگور نبشته است بر گورِ بهرامِ گور…
-
دیدم گلِ تازه چند دسته
دیدم گلِ تازه چند دسته بر گنبدی از گیاه رُسته گفتم: چه بود گیاهِ ناچیز تا در صفِ گل نشیند او نیز؟ بگریست گیاه و گفت: خاموش صحبت نکند کرم فراموش گر نیست جمال و رنگ و بویم آخر نه گیاهِ باغِ اویم؟ من بندهٔ حضرتِ کریمم پروردهٔ نعمتِ قدیمم گر بی هنرم وگر…