۷۵۰. شاد شد جانم که چشمت وعده احسان نهاد

شماره 750

شاد شد جانم که چشمت وعده احسان نهاد

ساده دل مردی که دل بر وعده مستان نهاد

 

چون حدیث بی‌دلان بشنید جان خوشدلم

جان بداد و این سخن را در میان جان نهاد

 

برج برج و خانه خانه جویم آن خورشید را

کو کلید خانه از همسایگان پنهان نهاد

 

مشک گفتم زلف او را زین سخن بشکست زلف

هندوی زلفش شکسته رو به ترکستان نهاد

 

من نیم سلطان ولیکن خاک پای او شدم

خاک پای خویشتن را او لقب سلطان نهاد

 

همچو گربه عطسه شیری بدم از ابتدا

بس شدم زیر و زبر کو گربه در انبان نهاد

 

گفت ار تو زاده شیری نه‌ای گربه برآ

بردر انبان شیر در انبان درون نتوان نهاد

 

من چو انبان بردریدم گفت آن انبان مرا

چون تویی را هر که گربه دید او بهتان نهاد

 

شمس تبریزیست تابان از ورای هفت چرخ

لاجرم تاب نوآیین بر چهارارکان نهاد


دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *